تبليغاتX
و اینک حاج صادق
یه روز سرهنگ رو دیدم خیلی سرگردون بود, میدونید مثل مرغ سر کرنده که میگن. ازش پرسیدم سرهنگ چی شده. گفت یاد یه روزی افتادم که دلم میخواست با یکی هم دردی کنم ولی نمیتونستم, تنها چیزی که تونستم انجام بدم این بود که بگم متاسفم. بعدش آهی کشید و گفت میدونی بعضی روزها خیلی سختند خیلی سنگین هستند.


پ.ن.1: راستش از سرهنگ انتضار نداشتم.

پ.ن.2: از حاجیتون بگم که خیلی دلش پره این روزا از ملت ریا کار دورو برش که زیاد شدند.

پ.ن.3: " آقا تو خصوصی ترین کارای آدما طوری دخالت میکنند انگار نه انگار که بابا این هیچ ربطی بهشون نداره". رنگ شرت شما باید اونی باشه که اونا میخوان و میپسندند واگر نه شما رو با تمام قوا به گاه میندد.


+ نوشته شده در  5 Jan 2009ساعت 7:51 PM  توسط حاج صادق  |