|
اتفاق درست تو روزی افتاد
که ما حتی فکرش رو هم نمیکردیم یه روز کاملا عادی یه روز زیبا هیچ کسی هیچ مشکل خاصی نداشت ولی دیشب مرگ کار خودش رو کرده بود طوفان شروع شد. پ.ن.: حاجی نمیدونه خودش رو باید به در بزنه یا به دیوار. نمیدونه باید ناراحت باشه یا نه. پ.ن.: سرهنگ با اینکه ناراحته سعی میکنه نشون نده یه جورایی عصبانی شده پ.ن.: ساکتی گیجه , چشماش گرد شده انگار شاخ در آورده پ.ن.: بقیه جونورای جنگل هر کدوم یه جوری هستند. میدونید هیچ کس کاری نمیتونه بکنه پ.ن.: آخر بازی رو همه دیده بودند |
|